![]() |
![]() |
|
| faghat ba to |
تو را به جای همه آنانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم تو را به جای همه آنانی که دوست نمی دارم دوست دارم به خاطر نان گرم به جای آویشن و به خاطر نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم |
|
+ نوشته شده در
Sun 20 Jan 2008ساعت 18:29 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
حس می کنم دیگه هر چی از مهر و محبت می دونستم نثارت کردم حالا موندم چی بگم ولی بازم هیچ چیز جای کلمه " دوستت دارم " رو نمی گیره پس بازم می گم یه دنیا دوست دارم ...فکر نمی کردم روزی به این شدت عاشقت باشم ولی الان روز و شبم شده ... زندگیم شده ... نفس کشیدنم... همه چیزم ... یک جا برای زنده بودن دارم اون هم قلبمه که رو قلبم اسمتو حک شده و به یاد تومی تپه عزیز جونم ، یار مهربونم ، امید زنده بودنم ، فقط می تونم بگم خیلی ماهی ، تو فرشته ای.....
|
|
+ نوشته شده در
Tue 3 Jul 2007ساعت 11:57 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
دلم برايت تنگ شده است . چقدر ؟ نمي دانم. فقط مي دانم كه تحمل دوريت برايم سخت شده است.. نمي دانم .. گاهي احساس مي كنم توي ذهنم هيچ چيز نيست .. پر از خاليست... هستي من چه چيز قرار است اتفاق بيفتد من گاهي از اين ندانستن ها احساس خستگي مي كنم دلم مي خواهد فرار كنم .. مي خواهم به يك جاي دور برم .. دور از اين همه هياهو .. جايي كه فقط من باشم .. خدا باشد و اگر دلت مي خواهد تو . آنجا ديگر از هيچ چيز نمي ترسم .. برايم مهم نيست كه كسي رازم را بفهمد آنجا ديگر آخر دنياس..... .. متاسفم عزيزم حرفهايم خيلي پراكنده هستند ولي باور كن نمي دانم چرا هر وقت شروع به نوشتن ميكنم حرفهايم به بيراهه ميروند جمله ي تلخيست .. دل آدم مي لرزد .. فرو مي ريزد عشق من بايد به تو بگويم من نمي توانم تحمل كنم .. اگر روزي من و تو به نقطه ي ... برسيم من آرزوي مرگ خواهم كرد .تصور اينكه روزي بايد تورا به كسي ديگر بسپارم و تقديمت كنم به كسي ديگر... مرا به مرز جنون مي كشاند.... مي ترسم ! خيلي مي ترسم ! ديگر از صبر كردن .. تحمل كردن .. حرف نزدن سكوت .. شرم و خيلي چيز هاي ديگر خسته شدم از اينكه اگر هر روز صدايم را بشنوي برايت تكراري شوم ... ولي... به قول خودت بي خيال فرش دنيا موكت.... به هر حال دوستت دارم دنیای من. |
|
+ نوشته شده در
Tue 3 Jul 2007ساعت 11:55 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
لحظه های با تو بودن مثل بودن تو بهشت.........
|
|
+ نوشته شده در
Thu 22 Mar 2007ساعت 13:2 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
خواهم كه بر مویت ، مویت ، مویت |
|
+ نوشته شده در
Thu 22 Mar 2007ساعت 12:56 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
وقتی سفره ی احساسم را پهن می کنم ........ حریص میشوم بر دیدار تو............. و تو را از میان هزاران دقیقه فریاد میزنم........ |
|
+ نوشته شده در
Sun 18 Feb 2007ساعت 16:53 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
در انتهای جاده ای متروک بي تو ، براي تو ...
|
|
+ نوشته شده در
Thu 25 Jan 2007ساعت 12:28 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
+ نوشته شده در
Fri 15 Dec 2006ساعت 12:24 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
نگاهت را....خندان میبینم چشمانت را....خندان میبینم لبانت را....خندان می بینم. و من.... خوشحالم از همیشه بودن. نه زندگی کردن در هیچ اما پر از خوبی ... خوشحالم از بودن و ماندن. نه رفتن و دور شدن از هستی و پایان بودن. زندگی میکنم نه با یک نگاه. با یک دنیا حرف و خاطره و خود زندگی. میخندم به نگاه یک دوست. تا بداند نگاهش دنیاست که خوشحالم میکند. با وجود شناور ماندن در ساحل زندگی
|
|
+ نوشته شده در
Mon 21 Aug 2006ساعت 18:31 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
بازوانت را به مستي حلقه كن بر گردنم تا بلرزد زير بازو هاي سيمينت تنم چهرة زيباي خود را از رخ من وا مگير جز به آغوش چمن يا دامن من جا مگير راز عشق خويش را آهسته خوان در گوش من جستجو كن عشق را در گرمي آغوش من
|
|
+ نوشته شده در
Mon 21 Aug 2006ساعت 18:24 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
آه که هر چه می کشم ، از اعتیاد این دست هاست به دست هایت!
|
|
+ نوشته شده در
Wed 16 Aug 2006ساعت 16:44 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
Sat 10 Jun 2006ساعت 20:46 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
کاش میدانستم چیست :
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست........!!! |
|
+ نوشته شده در
Mon 22 May 2006ساعت 11:37 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
تو را دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
Sun 7 May 2006ساعت 10:36 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
آن هنگام که کشتی طوفان زده ام در ساحل مهرت آرام گرفت و دستان نوازشگر تو مرحم زخمهای روزگار شد من تورا با تمام وجودم شناختم ای الهه عشق ای یار مهربانم |
|
+ نوشته شده در
Mon 27 Mar 2006ساعت 13:41 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
چگونه بايد آغاز کنم حرفهاي نگفته دل را ؟ چگونه بايد اين شبهاي تنهايي را در درگاه پروردگارم با قلب بپرستم ؟ زبان گشودم ، هيچ صدايي جز فرياد نشنيدم ، حال ميخواهم اينبار زندگيم را |
|
+ نوشته شده در
Sun 26 Mar 2006ساعت 20:46 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
ز عاشق بودنش مستم! که مي دانست ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اينگونه دل بستم............ |
|
+ نوشته شده در
Sun 26 Mar 2006ساعت 20:41 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
چه زيباست گريستن در شبهای تاريک بی مهتاب با ياد تو و مرور تمام خاطرات بودن با تو ياد کردن آن روزی که زير باران ملتمسانه چشم در چشم هم دوخته بوديم ، حتی باران نيز نتوانست قطرات اشک ما را مخفی کند افسوس که لحظات راز و نياز ما به اندازه ی غلطيدن اشک از چشم کوتاه بود اما شيرينی و حلاوت آن با تو بودنها تا ابد در يادم جاريست در خاطرت هست با هم عهد کرديم تا در لحظات دلتنگی بغضمان را با آسمان تقسيم کنيم و با ديدن ستاره ها روزهای خوش آينده را تجسم کنيم ؟ همیشه به یادتم..........
|
|
+ نوشته شده در
Sun 26 Mar 2006ساعت 20:38 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
Sat 18 Mar 2006ساعت 12:47 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
![]()
در تنهاييم وا مگذاری اين عشق بی زبان را كه در يك زندگی , در يك بودن زندگی را به دست مرگ بخشيده ام آه در دلم به سكوت نشسته وفريادم زير شلاق سايه ها شكسته كوير بی تاب تنم در تمنای دستان تو ميسوزد با من بمان حتی به اندازه يك لحظه |
|
+ نوشته شده در
Sun 12 Mar 2006ساعت 11:9 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
کوله بارسفرت رفت و نگاهم را برد |
|
+ نوشته شده در
Sun 26 Feb 2006ساعت 9:58 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام پس تو ای خوب من این نکته به تکرار بگو این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت نه به یک بار و به ده بارکه صد بار بگو دوستم داری را از من بسیار بپرس دوستت دارم را با من بسیار بگو |
|
+ نوشته شده در
Sun 26 Feb 2006ساعت 9:54 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
از آن روزی که عشق در نگاهت جا خوش کرده تاکنون خورشید هفت بار حرف خود را به کرسی نشانده است و من ایمان دارم که تو مجری طرح جاودانه عشق من هستی! |
|
+ نوشته شده در
Sun 12 Feb 2006ساعت 11:58 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
بيا به هم قول بديم که دنيا رو روي کول بگيريم
|
||
|
+ نوشته شده در
Sun 12 Feb 2006ساعت 11:54 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
+ نوشته شده در
Sat 4 Feb 2006ساعت 11:54 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
ميگويمت دوستت دارم ، ميگوئی من هم! ميگويمت ميخواهمت ، ميگوئی من هم! نگاهت که ميکنم خالی ميشوم از دنيا...از خودم! زمان گم ميشود در من...در ما...من هم! لبهايت را که دارم چيزی نميخواهم از خدا...چرا! راستی...خدايا چرا زمان هيچگاه نمی ايستد؟ روبرويم که نشستی ميبينمت اما نيستتم...ميشنومت اما نيستم...هستم اما نيستم!
|
|
+ نوشته شده در
Sun 29 Jan 2006ساعت 10:41 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
آنگاه که با توام .... چون گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند آنگاه که با توام......... |
|
+ نوشته شده در
Sun 22 Jan 2006ساعت 11:40 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
زندگيم رنگ غروب داشت واسه من طلوع كشيدي من به انتها رسيدم تو واسم شروع كشيدي دستامو گرفتي و من دوباره اميد و ديدم روي گل برگاي مريم نقش خوشبختي كشيدم مي دونستم كه دوباره شبي تو مياي سراغم گر چه بعد تو خاموش شد شعله گرم چراغم فاصله بين من و تو هفتا آسمون نگاه بود قلب من مثل هميشه بعد تو چه بي پناه بود چمدون تنهايي مو پيش چشماي تو بستم شيشه عمر غرورو واسه گريه ها ت شكستم حالا تو هستي كنارم با يه آسمون ستاره قصه عشق من و تو ديگه انتها نداره
|
|
+ نوشته شده در
Sun 15 Jan 2006ساعت 11:27 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
+ نوشته شده در
Mon 2 Jan 2006ساعت 11:55 توسط ساناز تکسوار عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تو اتشي هستي که ماهاست در من روشن شده و شدت گرفته وحالا ديگر جانم را مي سوزاند . يك احساس فراموش شده ي انساني در من با تو باز گشته ......
عشق ، عشقي نه چنانكه با ابتذال فروكش كند ، احساس مقدسي كه روح مرا مشتاق پاك ماندن ابدي مي كند . بزرگترين گناه و دل خوشی من وقتي است كه به تو نگاه مي كنم ، از يك فاصله دو سه متري ، همچنان كه به يك تابلوي نقاشي خيره مي شوم ، تابلويي در باره آب كه تشنه اي به تماشا نشسته باشد ..... من هر لحظه عطشم از تو بيشتر مي شود و اين عشق يكسره تشنگي است . حالا تازه مي فهمم كه من به تشنگي محتاج ترم تا رفع عطش ، به عشق نيازمند ترم تا به وصل ، به دوري تا رسيدن ....... |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
کلبه ی عاشقان عشق اشک آلود عشق یعنی؟؟؟ |
|
RSS
|